وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان بایدند نه باید ها!
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم. عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا!
اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست!
آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبادا باشد
هر روز بی تو روز مباداست!
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند؟
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه ، از پشت هفت دیوار ، دیوارهای صاف ، دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو ، دیوارهای من ! دیوارها.. فاصله بسیار است
آه دیوارهای تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند
روزی روزگاری در یک شهر غریب توی حیاط خونه میخواستیم بریم به مهمانی...
اون روز، روز عجیبی بود نمی دانم چرا ولی خیلی اون روز مادرم را اذیّت کردم .
او آن شب ناراحت بود...
همان حال از پدرم پرسیدم پدر...تو سیگار می کشی مادرم به درون ماشین رفت پدرم بعد از
کمی صبر گفت:نه!
و همه با هم به مهمانی رفتیم.
فردای آن روز که از مدرسه به خانه برمیگشتم پدرم را در درون مغازه اش دیدم که در حال...
خیلی ناراحت بودم به خانه رفته بودم ۷سال بیشتر نداشتم بقض صورتم را گرفته بود.
آن روز از ناراحتی یادم رفت تکالیفم را انجام دهم شب که ماردم کیفم را آماده می کرد دید
کلی مشق ننوشته دارم فریاد کشید و ناراحت شد آن شب هم مثل دیشب...
بايد بلند شوم، باید بلند شوم و كاری كنم، هميشه همين بوده، هميشه ترجيح دادم ساكت و صامت، دراز به دراز بخوابم انگار كه هيچ اتفاقی نيفتاده است. ولی يك بار هم كه شده به خاطر خودم بايد بلند شوم و حقم را بگيريم. بايد بلند شوم و حرفم را بزنم. حتمآ، حتمآ اين كار را می كنم ولی آخ ... چشم هايم پر از شن است و مژه هايم به هم چسبيده، درست نمی توانم ببينم، تكه های بدنم انگار هر كدام يك طرف افتاده. هميشه همين طور بوده... هر وقت می خواستم حرفم را بزنم يك جوری خودم را گم كرده ام.
حالا هم نگاه كن، گونه هايم، لبهايم، پيشانی بلندم هيچ كدام سرجايش نيست. بايد خوب بگردم و دهانم را پيدا كنم. چه كسی به حرفهای يك مرد ِ بي دهان گوش می كند؟ فرض كنيم كه نپرسند چشمانت كو، دلت كو، مغزت كو، حتمآ كه می پرسند دهانت كو و آن هم نه حتمآ كه می پرسند لبهايت كو و آن وقت من ِ بی دهان بايد چه بگويم؟
كورمال كورمال دستم را روی زمين می كشم، آخ ... دستان من كه اين طور پاره پاره نبودند، خوب يادم است...مهم نيست، حرفم را كه زدم بلند می شوم می روم سرفرصت يك قوطی وازلين می خرم و دستهايم را با آن چرب می كنم، فعلا ْ بايد بگردم و دهانم را پيدا كنم. شايد اگر به موقع حرف می زدم الان دهانم را گم نكرده بودم. زير اين سنگ كه نيست... نه، زير آن سنگ هم نيست. بهتر است بيرون را هم خوب بگردم. تكه سنگی برمی دارم، بر سقف كوتاه و سنگی بالای سرم می كوبم، باز كنيد، دهانم را جا گذاشته ام.
از دوردست ها صدای ضجه می آيد...
فرشته بیکار
روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند،
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه
توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،
گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها
را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت:اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را
براي بندگان مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است.
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد
جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر
ستاره آب میشد در شب تو
فلک بی تاب می شد با تب تو
کلامت ناب تر از هفت دریا
عطش سیراب میشد از لب تو
محکم باش
شیطانی به شیطان دیگر گفت: به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه میرود. در این
فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم.
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد، تنها به چیزهایی مقدس می اندیشد.
اما شیطان، به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش، خود را به شکل ملک مقرب جبرائیل
در آورد و در برابر مرد ظاهر شد.
گفت: آمده ام به تو کمک کنم.
مرد مقدس گفت: باید مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی. من در زندگی ام کاری نکرده ام
که سزاوار توجه یک فرشته باشم.
و به راه خود ادامه داد، بی آنکه بداند از چه چیزی گریخته است
دل
در یک روستا کنار یک استخر بزرگ...تخته سنگ سیاه با عظمتی بود که خود را موجود بسیار
مهمی می دانست. با این همه مردم روستا به او هیچ توجهی نمی کردند. یک روز اسمان ابری شد
و اندکی باران بارید...اهالی روستا که مدتی بی ابی کشیده بودند به شادمانی پرداختند و مراسم
شکرگزاری به جا اوردند. تخته سنگ زبان شکوه و شکایت گشود...قورباغه ای سال خورده در
کنار استخر زندگی می کرد.از او پرسید: چرا این قدر عصبانی شده ای؟ تخته سنگ گفت:چرا مردم
روستا با دیدن چند قطره باران این همه خوشحالی می کنند...اما هیچ اهمیتی به تخته سنگ باعظمتی
چون من نمی دهند؟قورباغه گفت:راز رفتار این مردم روشن است ...باران زندگی انان را بهبود
می بخشد اما تو چه؟تو که دردی از انها دوا نمی کنی....نه سودی به مزارع انها می رسانی و
نه زندگی فقیران انها را سر وسامان می دهی و در واقع راه نفوذ به دل های انان را نیافته ای
...ولی باران از تمام راه ها به دل ها نفوذ می کند.

آموخته های زندگی
آموخته ام که: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت
آموخته ام که: این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام که: بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد (خالق یکتا) است
آموخته ام که: مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از آن مهمتر
آموخته ام که: تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام که: خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید پس چطور می شود من همه چیز را
در یک روز بدست آورم
آموخته ام که: چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام که: در جستجوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد
آموخته ام که: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه جدیدتر دوباره بکوشم
آموخته ام که: موفقیت یک تعریف دارد « باور داشتن موفقیت»
آموخته ام که: تنها کسی مرا شاد می کندکه گوید تو مرا شاد کردی
آموخته ام که: گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است
آموخته ام که: هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت
آموخته ام که: در آغوش داشتن کودکی به خواب رفته یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیا
را درون آدمی بیدار می کند
آموخته ام که: زندگی مثل طاقه پارچه ای است هر چه به انتهای آن نزدیکتر می شود سریعتر
می گذرد
آموخته ام که: باید شکر گزار باشیم که خدا هر آنچه را که می طلبیم به ما نمی دهد
آموخته ام که: وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گیرد در واقع شما را
به اسارت زندگی می کشد
آموخته ام که: هر چه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجام می دهیم
آموخته ام که: همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم دعا کنم
آموخته ام که: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور
باشیم
آموخته ام که: تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی
برای فهمیدنش
آموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید
آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاری ندارد
آموخته ام که: به چیزی که دل ندارد نباید دل بست
آموخته ام که: خوشبختی جوستن آن است نه پیدا کردن آن
عشق هست
اگر انسان عاشق نباشد ، نمی تواند زندگی کند.
عشق به خورشید ، به دلیل روشنایی اش.
عشق به خود ، به دلیل روح بزرگ خود.
عشق به مادر و پدر که خدایان دومش هستند.
عشق به لباسی که می پوشد برای این که او را از شرم باز دارد.
عشق به آسمان زیرا به او اجازه می دهد که در زیرش زندگی کند.
عشق به برگ های خشک ، به دلیل بزرگیشان ، زیرا برای نوازش گوش تو حاضر به شکستن
می شوند.
عشق به مهتاب ، زیرا به تو امید میدهد که روشنایی پس از آن می آید.
و شاید عشق به همنوع...
و عشق به خداوند ، زیرا به تو اجازه می دهد که صبح از خواب برخیزی و دوباره می توانی
خورشید را ببینی...
و همین که میتوانیم عشق بورزیم ، خود دلیل قاطعی است ، که خداوند وجود دارد.
پس خداوند هست ... ما هستیم... عشق هست
کسی که پر از عشق است، پر از خود خداست.
خدا همین جا در خانه است؛
این ما هستیم که برای قدم زدن بیرون رفته ایم
گل
مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود
سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه
مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد گفت: « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75
سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا من براي تو يک
شاخه رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گلفروشي خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش رفت ،طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد
تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد
کاملا از او نا امید شده بود از کسی که آنقدر دوستش داشت و فکر می کرد
که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت
دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود
همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود
که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود
حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید
پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش
یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودن
آنها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد
او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش
که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق
دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد
زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود
ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که آدمهایی مثل
آن غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه
حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر
به پیشش برود و یا پسر خا له اش با آن همه احساس و ابراز محبت
و آنوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود
در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را
که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود
پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند .
يک روز بعدازظهر وقتي که جو با ماشين اش ميکوبيد که بره خونه زن مسني رو ديد که اونو
متوقف کرد. ماشين آن زن پنچر بود.
مرد ميديد که اون زن ترسيده و بيرون توي برفها ايستاده، رو بهش كرد و گفت: " من اومدم که
کمکتون کنم."
زن گفت: "من از یه شهر دور ميام و فقط از اينجا رد ميشدم. بايستي صد تا ماشين ديده باشم که
از کنارم رد شدن و اين واقعاً لطف شما بود."
وقتي که مرد لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:
"من چقدر بايد بپردازم؟" او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين
چنين شرايطي بودهام و روزي يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو
واقعاً ميخواهي که بدهيت رو به من بپردازي بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم
بشه!" چند متر جلوتر، زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده.
ولي نتونست بيتوجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که ميبايست هشت ماهه باردار باشه
و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نميدانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه پول شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روي دستمال سفره
اين يادداشت رو باقي گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود وقتي که نوشته زن رو
ميخوند: "شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بودهام و روزي يکنفر هم به من
کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا ميخواهي که بدهيت رو به من بپردازي،
بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
اونشب وقتي که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و
يادداشت زن فکر ميکرد.
وقتي که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه زن به آرومي و نرمي به گوشش گفت: "همه چيز داره درست
ميشه.
دوستت دارم، جو!

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و
گفت: مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت......... اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار
ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي
قانون راه خداست.
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است. مسافران
بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست. مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .
اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و
گفت:درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري.
دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،
دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.
گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شـــــبه خراب کردی؟!
واژه ها غريبه شده اند ... يا من غريبه شده ام ، با واژه هايی كه
هی قورتشان می دهم و مدام می ترسم بالا بياورمشان و تو ببينی ام... واژه ها غريبه شده اند وقتی كه مدام تو توی سرم چرخ می زنی و من نمی خواهم كه تو را...
واژه ها غريبه اند...اين همه حرف چرا؟! غریبه که نیستی من از گنگ بودن خودم می ترسم!
حالا ته مانده ی وجودم را می ريزم توی صدام تا سرازير شود توی گوش هات...حالا خودِ ته كشيده ام را هی قورت می دهم تا مبادا ببينی ام كه كم آورده ام يك بار ديگر!
حالا آرام و منطقی روی زمين راه می روم... همه تحسينم می كنند، شكيبايی ام را می ستايند...می گويند تو آرامی...ومن نگاه می كنم به خودم در آينه هايی كه آرام نشانم می دهند... و من نگاه می كنم در آينه هايی كه من را نشان نمی دهند...و من نگاه می كنم به آينه هايی كه دروغ های وجودم را بزرگتر نمايش می دهند...می بينی؟!من هم دچار ِ سرگردانی شده ام...
ورود

